یک فنجان از هر چیز

تلخی اش به یک بار امتحان کردنش می ارزد

 
Heh
نویسنده : mayBE me - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

Heh دقیقاً خودِ خنده تلخ است. Heh یعنی واکنش غیرخود آگاهانه من به حدود 80% از زندگی ام. یعنی وقتی که دارم وسایلم را مرتب می کنم و میان آن همه خرت و پرت، چشمم به کیسه نخهای کوبلن می افتد. یادش بخیر! حس نمی کنم 6-7 ماه پیش بود که از دانشگاه پیاده می رفتیم حسینیه طرشت تا به آن مغازه "آت و آشغال" فروشی برسیم و نخ کوبلن بخریم. چه نخ های خوشرنگی خریدیم، رنگ های عجیب غریب و ناب!! چشمم که بهشان افتاد دیدم هنوز هم یکی از کارهای مورد علاقه ام بررسی دانه دانه شان هست. نخ می خریدیم که بعد باهاشان  دستبند دوستی ببافیم. از همین دستبندهایی که باید یک سری نخ را هِی گره بزنی، هِی گره بزنی، هِی گره بزنی... یادم هست که با عذاب وجدان زیاد ناشی از اینکه همه درسها مانده، می نشستم شروع می کردم به گره زدن! آنقدر که چشمهایم درد می گرفت. بعدش می گرفتم می خوابیدم! چند هفته اول ترم قبل، به اینکار گذشت. اما بعدش بی خیال شدم. نخ ها را گذاشتم توی کمد، و تا الان هم آن دستبندهای خوشرنگی که هرگز بافته نشدند را یادم رفته بود. راستش فکر می کنم هرگز بافته نشوند. ولی می دانم آن کیسه نخ از آن چیزهایی است که هیچ وقت دور نمی اندازمش. خلاصه اینکه یادش بخیر. اصلا حس نمی کنم 6-7 ماه پیش بوده، حس می کنم 6-7 سال پیش بوده است! Heh! 

Heh یعنی یادش بخیر، یعنی چه دورانی بود. یعنی یادآوری آن دوران یک جوریم می کند. البته راستش یادآوری کلاً یک جوریم می کند! بچه که بودم این حس خیلی شدیدتر بود. مثلاً گوجه سبز که می آمد، از اول تابستان ِ اول دبستانم یادم می آمد، تاااا همین طور می آمدم جلو. پوینترها به گذشته خیلی زیاد بودند. اصلاً یک وضعی. ولی همین طور که بزرگ شدم، این حالت کمرنگ تر شد. البته هنوز هم نسبت به حد طبیعی آدمها خیلی زیاد است. کلاً انگار garbage collector مغزم هیچوقت کار نکند. مثلاً هنوز هم آن نیمکت سنگی های جلوی میم شیمی مرا یاد آن مراسم تی تایم، و نیکولاس می اندازد. یا وقتی از جلوی آن آلونک پشت دفتر رییس دانشگاه  رد می شوم، یاد جشن فارغ التحصیلی می افتم، یا وقتی دارم از پله های سلف بالا می روم با خودم می گویم اینجا همان جاست که سال اول لیسانس رفتیم acm staff شدیم، یا دلگشا را اصلا می بینم همه خاطرات لیسانس لعنتی می آید جلوی چشمم، خودم را می بینم که گُله به گُله توی دلگشا ولو شدم... هنوز هم آن گربه مو بلند سفید و حنایی که بهش "پیشی گومبولا" می گفتم، می بینم یاد آن برفی که سال دوم وسط امتحانهای پایانترم آمد و دانشگاه را تعطیل کرد، می افتم و اینکه چقدر نگران بودم که گربهه توی این سرما می میرد. نذر کرده بودم اگر دوباره دیدمش برایش تن ماهی کیلکا بخرم که شنیده بودم گربه ها عاشقش هستند. هنوز هم می بینمش. اتفاقاً یک بار همین اخیراً که داشتم باهاش صحبت می کردم، دیدم باغبان دانشگاه ماتش برده به من. فقط می خواستم ببینم چیزی یادش هست یا نه... یا مثلاً از جلوی دانشکده برق که رد می شوم یاد تمام بچه های برقی می افتم که رفتند. هنوز آن میز توی لابی کنار پله ها را می بینم، نیکولاس را می بینم، خودم را که روی میز نشستم و دارم آجیل می خورم و بچه ها که دارند عکس سانسور می کنند. Heh. گذشته ام مثل فیلم جلوی چشمم play می شود. مثل دمِ مرگ. می بینی، من هر روز می میرم. من بارها مرده ام. بعد تمام این وقت هایی که یاد این چیز ها می افتم می گویم Heh. بعد هِی باید بشمارم. 1 سال پیش بود یا 2 سال پیش که رفتیم طارم؟ من چند سال پیش دوم دبیرستان بودم؟

اَه هنوز هم بزرگ نشده ام....


 
comment نظرات ()
 
 
دلتنگی های دیوانه
نویسنده : mayBE me - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

من کسی هستم که از دید دیگران کاملاً ناامید شده، ولی در اعماق ذهنش، یک خیال [واهی] مشغول تاب خوردن است. اتفاقاً دقیقاً همان خیال خاک گرفته است که زنده نگهش داشته است. شاید باید تو را هم مثل همه رویاهایی که فراموش شدند، نادیده بگیرم. نگران این هستم که نکند یک روز که در خیابان از کنار  هم می گذریم، همدیگر را نشناسیم؟ نکند آن روز من همه ی موهایم سفید شده باشد و در خیابانهایی که اسمهایشان عوض شده با عصا و قدم های آهسته بالا و پایین بروم و از مردی با دندان های مصنوعی و عینک ته استکانی بپرسم این خیابان همان سهروردی سابق است؟ و تو هم جواب دهی "بله، خودش هست"، و از کنار هم رد شویم و برویم پی ِ کارمان. فقط این شانس را به طبیعت داده ایم که عذاب وجدان را از سر خودش باز کند و با خودش بگوید "من خواستم، خودشان نفهمیدند". می دانی، جنگیدنِ من با طبیعت، مثل جنگیدن با شمشیر در مقابل بمب است. قبول داری بهتر است خودم را مسخره نکنم؟


 
comment نظرات ()
 
 
از پشت شیشه
نویسنده : mayBE me - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
 

مثلاً یک روز که دارم توی خیابان راه می روم، یکی بپرسد: "ببخشید، ساعت دارید؟" بعد من برگردم ببینم تویی، یا یک دفعه در آسانسور باز شود و بیایی تو یا اصلا یکهو از آسمان بیفتی جلوی پای من... فقط ماندم با موج کلاغها که به شیشه می خورند چه کار کنم، وقتی ما توی راه پله های برج میلاد بالا و پایین می دویم و دیر شده و من گرسنه ام هست... در را برای کلاغها باز کن. تازه فهمیدم اسم آن دِسِر، کِرپ هست. بعد یکهو همه می روند و علی می ماند و حوضش. یادش بخیر آن روزها که می رفتم کلاس زبان. چقدر آن ساختمان کهنه در حال فرو ریختن را دوست داشتم. اتفاقا چند وقت پیش با اِمبی بعد از شیرینی فرانسه رفتیم آنجا. اصلاً خودمانیم. اینجا بهارش قشنگ است. از اول بهار، می خواهم یک روز دوربینم را بردارم و از هر چه دستم می آید، عکس بگیرم. البته یادم هست، تو از عکسهایی که آدم توش نیست خوشت نمی آید. ولی من از بهار خوشم می آید، وقتی ماهی کوچکم ته ظرفش به خواب قیلوله رفته است، یا این گنجشکها روی درخت جلوی پنجره اتاقم، داد و بیداد می کنند. مرسی که هنوز نوشته های من را می خوانی، خوشحالم که دوستشان داری. مرسی که برای تولدم ایمیل زدی، البته فکر کنم بعضی از ایمیلها در هوای طوفانی اقیانوس اطلس غرق شدند و به دستم نرسیدند. اما به هر حال همه نامه های نرسیده هم مرا خوشحال می کنند، مثل روح پروانه های خشک شده همین تابلوی روی دیوار، یا روح خدابیامرز لنی که هنوز از عقربه ساعت آویزان است. اما تو یادت باشد قول دادی که تنهایم نگذاری. یک روز بیا. مهم نیست کِی. فقط در زمان محدود باشد. خواب خوب ببینی. فووووووووت.


 
comment نظرات ()
 
 
می گفتم....
نویسنده : mayBE me - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ٤ فروردین ۱۳٩۱
 

قصه همان قصه تکراریِ دل بستنِ کلاغ به مترسکِ مزرعه است. دلبری جایی اثر دارد که طرفت دلی داشته باشد...


 
comment نظرات ()
 
 
بی نشانه
نویسنده : mayBE me - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
 

سلام عزیز، 

سفرت چطور است؟ همه چیز رو به راه است؟ می دانی، این روزها بیشترین زمینه زندگی ام با ترک شدن، رنگ آمیزی شده است. با اینکه مدتها بودنت را نمی دیدم، حالا که رفته ای جای خالی ات بدجوری روی دلم سایه انداخته... می دانم دیگر دستهای چروکیده ی تو، تسبیحی دست نگرفته و برای من دعا نمی کنند... دیگر نگاه دلتنگت به پنجره، به درخت انجیر خیره نمانده تا کسی از در بیاید... حالا که نیستی حس می کنم یک تکه از من گم شده... کاش می دانستی واقعاً دلتنگت هستم. بدان تو هنوز در خاطر من روی صندلی چوبی ات نشسته ای، هنوز برای بچه ها انارها را دانه می کنی، توی گنجه ی اتاق پشتی گردوهای تازه و نشکسته داری... تو هنوز برای من کارتهای عروسی را جمع می کنی... من رفتنت را باور نمی کنم. تو همین جا هستی، در دلم نماز می خوانی، راه می روی، چای دم می کنی، دعا می خوانی... 

دعایم کن


 
comment نظرات ()
 
 
گاهی به بچه های توی کوچه حسودی ام می شود
نویسنده : mayBE me - ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ٢ اسفند ۱۳٩٠
 

می دانی دارلینگ، یک جایی طاقت آدم تمام می شود. اینکه خودت را با سنگفرش کف خیابان و تیرهای چراغ برق و درخت های کریسمس مقایسه کنی، نشانه های خوبی نیستند. اینکه آدم هایی که هرگز اهمیتی در زندگی ات نداشته اند، یکباره در ذهنت مطرح شوند، یعنی تو داری می روی، داری کمرنگ می شوی...زندگی را تلخ، تا یک جایی می شود تحمل کرد. بعید می دانم دیگر بتوانم، یا اصلاً بشود ادامه دهم. 

شب بخیر دارلینگ جان، برای 5 شب ِ آینده و 5 شب های بعدی اش. 


 
comment نظرات ()
 
 
will be the last
نویسنده : mayBE me - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

من بارها مُرده ام. با هر بار یادآوری آخرین تصویر دیوید، همان وقت که او را با آن پیراهن چهارخانه اش می بردند،یا از شنیدن این خبر که دیوید دیگر موهایش سفید شده، یا از دیدن دوباره ی این خواب که دیوید از پنجره به بیرون می پرد. شاید سخت باشد باورش، ولی دلم برای دیوید تنگ شده است، و این یعنی یک بار دیگر مردن. و بعد از هر مردن، تخدیر با یک موسیقی ترانس و ادامه ی جنگ برای زنده ماندن. دلم می خواهد این بار بمیرم و برای همیشه در روزهای خوب زندگی ام بمانم...


 
comment نظرات ()
 
 
unconscious awareness
نویسنده : mayBE me - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩٠
 

دیوید از آن موجوداتی است که نه وقتی هست، واقعاً هست و نه وقتی نیست، می توان حضور او را نادیده گرفت. اگر بخواهم طور دیگری بگویم، دیوید از آن موجوداتی است که وقتی هست، به همان اندازه نیست و وقتی نیست، به همان اندازه هست. نه کسی دیوید را درک می کند و نه دیوید، کسی را درک می کند. انگار یک جورهایی در فضا-زمانی دیگر گیر افتاده باشد. مثلاً همین الان، با اینکه نیست، دارد در اتاق لباسش را اتو می کند و در آشپزخانه غذا می خورد و کنار پنجره سیگار می کشد. گاهی هم که دارد کنار پنجره سیگار می کشد، به ماموریت کاری رفته و در خانه نیست. دیوید از آن موجوداتی است که می تواند قوی ترین انسانها را به مرز جنون و دیوانگی بکشاند. همیشه فکر می کردم با رفتنش اوضاع خیلی بهتر می شود و همه چیز سر و سامان پیدا می کند. اما الان که 3 ماه از رفتنش گذشته، نگران این هستم که برای همیشه اینجا بمانم. اینجا یعنی جایی که من بین دو تفکر گیر کرده ام. هنوز نمی دانم الان از آن زمانهایی است که دیوید هست و انگار نیست، یا از آن زمانهایی است که دیوید نیست و انگار هست...

پ.ن. گاهی با اینکه تنها هستم، حس می کنم کسی کنارم نشسته است.


 
comment نظرات ()
 
 
قُل ْ أَعُوذ ُ بِرَب ِّ النَّاس ِ
نویسنده : mayBE me - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩٠
 

خدایا از دست این آدمهایت فریاااااااد...


 
comment نظرات ()
 
 
باز هم ...
نویسنده : mayBE me - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳٩٠
 

واقعاً نمی دانم با چه رویی توی چشمهایش نگاه کنم و بگویم اشتباه کردم. احتمالاً می پرسد:"باز هم؟ دوباره؟؟". و بعید می دانم هنوز حوصله داشته باشد که داستان را برایش از سیر تا پیاز تعریف کنم و منتظر بنشینم تا ماجرا را تحلیل کند و بگوید حق با کی بوده. هر چه باشد حق با من نبوده. من حق ِ دوباره اشتباه کردن را نداشتم. اما اگر هم نگویم بغضم نمی ترکد. اگر نترکد همین طور چنگش روی گلویم می ماند. همین طور آرام خفه ام می کند. سرم را بالاتر می آورم. توی چشمهایش زل می زنم و زیر لب می گویم:"آره، اشتباه کردم." او هم به من زل می زند و همین را می گوید. بهش لبخند می زنم. او هم لبخند می زند، لبخندی تلخ...دیگر بزرگ شده ام. نباید آینه ها را بشکنم...


 
comment نظرات ()
 
 
Undone
نویسنده : mayBE me - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٠
 

حالا که خودش هم دوست دارد، چرا کمکش نکنم که راحت تر به تاریخ بپیوندد؟


 
comment نظرات ()
 
 
from yesterdays...
نویسنده : mayBE me - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

....که دلت شد مثل اتوبان، همین طور آدمها آمدند توش و رفتند بیرون ازش...


 
comment نظرات ()
 
 
خدا می داند...
نویسنده : mayBE me - ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳٩٠
 

دستم به آسمان نمی رسد

اینجا زمین است

اینجا هیچ چیز دلیل ِ هیچ چیز نیست

فقط خدا می داند

در این بَلبَشو چه خبر است


 
comment نظرات ()
 
 
حق نداری رویای من نباشی
نویسنده : mayBE me - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩٠
 

تمام کشتی هایت هم غرق شوند

دنیا را هم آب ببرد

حق نداری با من بداخلاق شوی

فهمیدی؟ حق نداری!


 
comment نظرات ()
 
 
از اول هم نداشتیم
نویسنده : mayBE me - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩٠
 

می گفت اگر این چیزها را یاد بگیرید، دنیا را طور دیگری می بینید. مثل آدمی که چشمهایش ضعیف است. بدون عینک هم یک چیزهایی می بیند، ولی وقتی عینک بزند، درکش خیلی فرق دارد. بعد عینک خودش را برداشت گفت مثل من، وقتی عینک ندارم، یک چیزهایی می بینم، ولی عینکم را بزنم، تازه می فهمم چی به چی است! بعد دوباره عینکش را سر جایش گذاشت.

حالا حکایت ما این است که بعد عمری زندگی تازه فهمیده ایم که اصلاً یک چیزی به اسم "عینک" وجود داشته که ما هیچوقت نداشتیمش....


 
comment نظرات ()
 
 
سالهای بعد...
نویسنده : mayBE me - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳٩٠
 

سالهای بعد، یعنی همان ها که تو دیگر نیستی، رفته ای و من با خودم فکر می کنم چه مهربانی را از دست داده ام. سالهای بعد، یعنی همان ها که تو مرا به خاطر نمی آوری و من دست به دامان ِ خاطره شده ام. یعنی همان ها که دیگر رد پایی روی برفها، به در ِ خانه ی من ختم نمی شود. یعنی شال گردن ِ نیمه بافته ای که هیچ وقت تمام نشد. سالهای بعد، یعنی من با یک دنیا حسرت و سوال، و جای خالی تو که روز به روز بزرگ تر می شود. سالهای بعد یعنی همان ها که از یادآوری شان، باید برای خودم گریه کنم...

پ.ن "مگر نمی شود آدم سال های بعد را به یاد آورد و برای خودش گریه کند؟  عباس معروفی- سال بلوا"


 
comment نظرات ()
 
 
دیوانه ای که فکر می کرد شاعری گمنام است
نویسنده : mayBE me - ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠
 

نباشی شاعر می شوم، از همین شاعرهای الکی که خودت می گویی شعرهایشان هیچ وزنی ندارد و خواندنشان در دهان نمی چرخد. اصلاً شاید شعری در کار نباشد، ولی توهم شاعری، شیرین است. مرا چه به شعرسرایی؟ همین که تو می خوانی ام، کافی است. بگذار بقیه "دیوانه ای که فکر می کرد شاعری گمنام است" صدایم کنند...

خنده ات

هوای من است

می دانی چند وقت است

نَفَس ندارم؟


 
comment نظرات ()
 
 
your book took me away
نویسنده : mayBE me - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩٠
 

این بدی ِ تو نیست که شعرهای مرا نمی فهمی. سختی ِ من که دلیل بدی تو نمی شود. من آماده ام که هرجای راه، جا بزنی. من به بقیه راه را تنها رفتن، عادت دارم. کفش هایم پاشنه بلند است که باشد. دلیل نمی شود کسی باشد که مرا روی دستهایش ببرد. انتظار بی جا که نباید داشت...

یک سری حرفِ مهم دارم که روی دستم باد کرده. دنبالِ یک نفر می گردم که برای او هم مهم باشد. یعنی اهمیت مساله را به اندازه خود ِ من درک کند. بعد بنشینم تا خود صبح برایش بگویم و او هم هِی تعجب کند، هِی شگفت زده شود و من هِی بگویم. دنبال یک نفر می گردم که برایش نقاشی بکشم. از این خاتون ها که دامن های بلند و رنگی دارند و ظرف سیب دستشان هست، یا از این نقش های اسلیمی ِ مارپیچ، که تویشان را پر از گُل کنم برایش. اما انگار بعضی اتفاقات در زندگی فقط برای این می افتند که بهت یادآوری کنند چقدر تنهایی....که کسی را نداری به حرفهایت گوش کند، کسی نیست که برایش نقاشی بکشی. بهت یادآوری می کنند که کسی را نداری، هیچکس تنها نیست...


 
comment نظرات ()
 
 
the intense pain of updating
نویسنده : mayBE me - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩٠
 

یک موقع هایی توی زندگی فکر می کنی به یک نفر خیلی نزدیک هستی. شاید به این دلیل که در یک برهه ای، حتی نزدیک ترین کس بهش بودی. ولی یکهو با یک اتفاق خیلی ساده و پیش پا افتاده، می بینی حتی از همه بهت دورتر شده، و توی تمام مدتی که داشته دور می شده، تو در نقش یک احمق ساده لوح، فکر می کردی همه چیز رو به راهه. درد دوگانه ای است، هم اینکه باید اعتراف کنی به خوش باوری خودت، هم اینکه باید خودت را به روز کنی و با شرایط جدید کنار بیای... 


 
comment نظرات ()
 
 
Ring the Bell
نویسنده : mayBE me - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 

این که آدمهای زیادی بدبخت تر از تو در دنیا وجود دارند، باعث نمی شود تو احساس خوشبختی کنی...


 
comment نظرات ()
 
 
← صفحه بعد